X
تبلیغات
خوش آمدید به جهان زیبایی ها! - فکاهی های جالب
OsmanArrib.blogfa.com
 فکاهی های کوتاه

فکاهی های کوتاه

1.      یک نفر به دریا غرق شده بود جیغ میزد که کمک کنید من آب بازی یاد ندارم، دیگه نفر تیر میشد گفت منم تینس بازی یاد ندارم دیگه با ید جیغ بزنم.

 

2.      اگر امروز درجه حرارت هوا صفر باشد، و فردا دو برابر امروز شود، اگر گفتی که درجه حرارت هوا فردا چند هست.

 

3.      یک نفر دیگه نفر را لت کرده میرفت و جیغ میزد کمک، بریش گفتن تو خو این را زده روان هستی کمک برای چی میخواهی، گفت این میگوید من اگر خیستم ترا میکشم.

  

4.      یک نفر به زن خود شعر میگفت: به دریا بنگرم دریا تو بینم، به صحرا بنگرم صحرا تو بینم، نمیدانم چی کسی بر عینکم رید، که بهر جا بنگرم آنجا تو بینم.

 

5.      یک نفر همرای خر شطرنج بازی میکرد ، دیگه نفر تیر میشد گفت عجب خر هوشیاری ، نفر گفت زیاد هم هوشیار نیست بخاطریکه یک یک مساوی هستیم.

 

6.      یک نفر جیغ زد که نجیب بچه ات مرد، نفر خود را از منزل پنج انداخت پائین، منزل چهار که رسید یادش آمد که بچه ندارد، به منزل سه که رسید یادش آمد که زن ندارد و به منزل دو که رسید یادش آمد که نام او نجیب نیست.

 

7.      یک نفر یک روز خوده به آئینه دید به فکر افتاد، بعد از چند ساعت گفت ها فهمیدم این خو همو خری هست که امروز به سلمانی یک ساعت به طرفم سیل میکرد

 

8.      یک نفر را گفتند که به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داری، گفت صد فیصد بخاطریکه من خودم دو سال بعد از مرگ پدرم بدنیا آمدم.

 

9.      یک نفر میخواست بچه خوده نصیحت کند، به بچه خود گفت که چند ساله هستی بچه اش گفت 16 ساله، پدرش گفت احمق هم سن های تو حالا سی ساله هستن.

 

10. یک نفر یک زن را به روی سرک ماچ کرد، پولیس گفت چرا اینرا ماچ کردی، مرد گفت که معلم صنف اول من هست.

 

11. یک زن رفته بود ماه عسل، وقت برگشت به روی کوچ شست و پای خود روی دیگه پای خود گذاشت، یک پایش گفت چی عجب ازین طرف ها.

 

12. یک نفر عروسی کرده بود، نمیدانست شب اول به زن خود چی بگوید، از زن خود پرسان کرد که فامیل تو خبر دارن اینجا هستی.

 

13. یک خرس و یک ماکیان رفتن دوکان خوراکه گفتند تخم داری، دوکان دار گفت شما خودتان چرا تخم نمی کنید، گفتند بخاطریکه ما تابحال نامزاد هستیم.

 

14. تو همان عشق هستی که مثل یک درخت تنو مند در وسط چمن قرار داری، و من گاو خودرا به آن بسته میکنم.

 

15. یک روز یک بچه یک دختر مقبول را داخل سرویس دید، وقت از سرویس پایان شد نمبر پلت سرویس را یاد داشت کردتو مقبول، تو زیبا، تو مهربان، تو شیرین و تو همه چیز، من چی ؟ من یک دروغ گو.

   

16. در افغانستان یک قومندان عسکر خوده گفت ازین به بعد شب گردی ممنوع هست، هرکس که از هفت شب به بعد بیرون شد از خانه خود بالایش فیرکن، قومندان تا داخل موتر خود شد دید که صدای فیر شد، قومندان دید که عسکر یک نفر را کشته گفت چرا این را کشتی حالا خو تابحال 5 بجه هست، عسکر گفت قومندان صاحب این یک آدرس پرسان کرد که تا ده بجه شب هم نمیتوانست پیدا کند.

 

17. یکی از شاهکار های ادبی افغانستان: یکی بید یکی نبید 3 تا درخت بید که 2 تا درخت بید بید، یکیش درخت بید نبید ، آنیکه بید نبید وسط آن آن دو تا بید که بید بید. 

  

18. یک نفر همرای یک زن آشنا میشود به زن میگوید که اسم شما چیست، زن گفت اسم من پروانه هست، ولی بمن میگویند پری، گفت اسما شما چیست، نفر گفت اسم من چراغعلی هست بمن میگویند چراغ.

 

19. از یک هندی پرسیدند اگر یک فیل بمیرد چه کار میشود ؟ گفت معلوم هست دیگه یکی از فیل های دنیا کم میشود.

 

20. یک از مرغ پرسان کردن که چرا وقت استاد هستی یک پای خوده بالا میکنی، گفت اگر هردوپای خوده بالا کنم میفتم.

 

21. یک روز یک شاگرد به معلم خود گفت معلم صاحب چرا بعضی ها میگویند کتاب متاب، لحاف محاف، شیر میر... معلم گفت بچیم آنها سواد مواد ندارند.

 

22. یک دختر هر روز به مکتب نا وقت می آمد، معلم ازش پرسان کرد که چرا ناوقت ��یائی هر روز مک��ب، گفت ��علم صاحب ��رروز یک بچه پشت مره میگره ، معلم گفت خو تو زود زود بیا به قصه او نباش، دختر گفت معلم صاحب مه زود زود میایم ولی بچه آهسته آهسته میاید.

 

23. یک نفر از یک تعمیر ده منزله افتاد پائین، مردم دورش جمع شدند و گفتند چی گپ هست، گفت نمی فامم منم همین حالا رسیدم.

 

24. یک نفر همرای زن خود جنگ کرده بود، وقت خواب میشدند زنیش گفت مره سبا شش بجه بیدار کن، زنیش سبا ده بجه از خو بیدار شد دید که شوهرش به یک کاغذ نوشته کرده بخیر خر ساعت شش بجه هست.

 

25. یک نفر کمی  در گرفته بود، ولی دوستهایش میخواستند آتش اور را خاموش کنند آنرا آنقدر با بیل زدند .تا مرد

 

26. من زنگ دروازه خانه است هستم، هر کس که میخواهد ترا ببنید، اول مرا باید بزند.

  

27. تمام گل های خوشبوی دنیارا هم که به پایت بریزم کم هست، چون پاهایت خیلی بوی میدهد.

   

28. یک نفر امتحان کانکور داد، ازش پرسان کردن که سخت ترین سوال چی بود، گفت این بود که نام پدریت چیست.

 

29. میخواستند در افغانستان نفوس را شمارش کنند، نفر مامور رفت دم خانه یک نفر زن دروازه را واز کرد به زن گفت شما چند نفر هستید زن گفت من مشکلی ندارم شما چند نفر هستید.

 

30. به یک نفر گفتن تو هشت سال بندی بودی چطور بچه دو ساله داری، گفت من بندی بودم خانمم خو نبود.

 

31. به یک ایرانی میگویند یک شعر بگو میگه

       شب عروسي يه زوج ترك.. فاميل عروس: سبد سبد گل ياس ...عروس ما چه زيباست... فاميل داماد: گوني گوني            پشکله ...عباس علي خوشگله.

 

32. فرق بین شاروالی و تلویزیون این هست که شاروالی اشغال هارا جمع می کنید و تلویزیون اشغال پخش میکند.

 

33. وقت یک طاووس برای ناز کردن، یک کلاغ برای قار قار کردن، یک روباه برای فریب دادن و یک تمساح برای اشک ریختن داشته باشی دیگه نیازی به زن نداری.

 

34. به یک نفر شیطان گفتند اگر دیگه شیطانی نکنی نصف دنیا را بتو میدهند، گفت خی نصف دیگه شه به کی میدهند.

    

35. یک نفر لب چاه استاد بود تکرار کرده میرفت سیزده سیزده سیزده، نفر از راه تیر میشد گفت چی میکنی، نفر عاجل اورا گرفت انداخت داخل چاه گفت چهارده چهارده چهارده.

 

36. از یک نفر پرسان کردن که چند تا اولاد داری، گفت دو تا، گفت کدامیش کلان هست، گفت معلوم هست دیگه اولیش کلان هست.

 

37. یک نفر رفت دوا خانه گفت بیادر میخ داری نفر گفت نه نداریم، باز نفر سبا آمد گفت میخ داری نفر گفت نه بیادر اینجا دوا فروشی هست میخ فروشی نیست، آخر دوا فروش گفت باش سبا بروم کمی میخ بخرم خیلی قیمت سر این نفر بفروشم، خو سبا باز همان نفر آمد دوا فروشی گفت میخ داری، نفر گفت بلی دارم این چهار کارتن میخ بگیر، نفر گفت وای تو چی قدر میخ داری.

 

38. در بین شهر یک چاه بود، هر دم مردم می افتاد داخل چاه زخمی میشد، خلاصه مردم خیلی به عذاب بودند، آخر هوشیار های شهر جمع شدند که چطور این مشکل را حل کنند، یک نفر گفت یک امبولانس پهلوی چاه استاد باشه هروقت هر کس افتاد داخل چاه باید او را زود ببرد شفاخانه، همه هوشیار ها گفتند آفرین، باز یکی دیگه گفت نمیشه تا این نفر را با آمبولانس ببریم شفاخانه نفر میمرد، باید یک شفاخانه پهلوی چاه جور کنیم، باز هوشیار ها گفتند آفرین خوب راه حل هست، آخر یکی گفت همه شما دیوانه هستید این قدر مصرف میکنید یک شفاخانه جور مکنید، باید این چاه را پر کنیم برویم پهلوی شفاخانه یک چاه دیگه بکنیم.

 

39.  یک نفر میخواست چارمغز بشکند، چارمغز را گذاشت زیر پای خود همرای چکش سرپای خود میزند

 

40.  یک نفر همرای زن خود رفت سینما، به فلم یک گاو طرف تماشا گران میدوید، شوهر زن رفت زیر چوکی پت شد، زنش گفت بد است بیا بیرون این فلم هست، شوهرش گفت زن من و تو خو میفامیم که فلم هست مگم او خو گاو هست نمی فهمد.

 

41. در یک پارک یک گروپ بچه ها و یک گروپ دختر قصه میکردند، یکدم یک دختر آمد پیش بچه ها و گفت شما در باره چی گپ میزنین، بچه گفت درباره همان چیزی که شما گپ میزنید، دختر سرخ شد و گفت ای بی ادب ها.

 

42. دو نفر قصه میکردند، اولی گفت زن من همه دارائی من را گرفت و رفت، دیگه گفت برو خوب هست، ولی زن من همه دارائی من را گرفت ولی نرفت.

 

43. دو نفر نامزد به یک پارک قصه میکردند و دختر به نامزاد خود گفت من یک شادی داشتم بیچاره مرد، نامزدش گفت خیر هست اگر بخواهی دیگه برایت میخرم، دختر گفت نه تو فعلآ همرای هستی شادی کار نیست.

 

44. یک نفر کتاب میخواند یکدم زنش گفت دفتر رفتنت نا وقت میشه، نفر ساعت خوده دید وارخطا شد گفت دیوانه چرا زود تر نگفتی من فکر کردم به دفتر هستم.

 

45.  یک زن و شوهر رفتن باغ وحش، شوهر به زن گفت نگیر قواره شادی ره بد هست، زن گفت برو توهم طرفدار شادی شدی بخاطریکه اول شادی قواره مره گرفت هیچ چیز نگفتی.

 

46. یک نفر از دفتر خود به خانه زنگ زد، زنش گوشی را گرفت مرد گفت عزیز امروز چاشت چی پخته کردی، زنش گفت زهر مار، شوهرش گفت خوب هست من زنگ زدم که بگویم من امروز چاشت نمیایم خانه.

 

47. بک نفر رفت مغازه برقی گفت گل به روی تان لامپ دارید، نفر گفت بلی داریم، مگم چرا گل به روی ما گفت بخاطریکه لامپ به تشناب میخرم.

 

48. یک نفر را گفتن اینجا چی کار میکنی، گفت پس کجا چی کار کنم.

 

49. یک نفر رفت میدان هوائی میخواست برود اروپا، نفر گفت تکت، هرچه بکس های خوده و جیب خوده پالید نیافت، یکدم به دیگه مسافر ها گفت، کسی تکت اضافه ندارد همرای خود باز پولت را میدهم.

 

50. از یک دختر پرسان کردن که نامزدت چه قسم هست، گفت مثل اسب واری نجیب، مثل سگ وفادار، مثل طاووس مغرور ، مثل خروس با غیرت، مثل شیر قوی، مثل عقاب تیز بین، یکدم رفیقش گفت خی مارا کی باغ وحش می بری.

 

51. یک نفر رفت داخل غرفه تیلفون وقت بیرون شد دیگه نفر ازش پرسان کرد بیکار هست، گفت بلی بیکار هست ولی آفتابه ندارد.

 

52. یک نفر دهاتی آمد کابل دید که همه مرد ها یخن قاق آستین کوتاه پوشیدن، حیران ماند، آخر از یکی پرسان کرد که شما خی چطور بینی تانرا پاک میکنید.

 

53. یک روز یک نفر خیلی چالاک بود خوده میزنه به کوچه حسن چپ و گم میشه .

 

54. از یک نفر پرسان کردندن که این سرک به کجا میرود، گفت والله من چهل سال هست اینجا زندگی میکنم ندیدم که این سرک جای برود.

  

55. آدم خوش بین، اگر پشک سرش تشناب کرد، خوش حال هست که گاو ها پرواز نمی کنند.

 

56. یک روز یک ملای ایرانی تابلت اکس خورده بود، رفت مسجد که سخنرانی کند، گفت اسرائیلی ها بیت المقدس دس دس دس دس دس.....

 

57. یک نفر خواب دید که سه و چهار نفر او را لت کردند، از سبایش همرای رفیق های خود یک جای خواب میکرد.

   

58.  یک دختر به خانه دیگ میکرد، یک دم دویده آمد به مادر خود گفت که مادر جان یک موش افتاد به دیگ، مادرش گفت خوب دخترم چه کار کردی، دخترش گفت نتوانستم که موش را از دیگ بیرون بکشم، رفتم پشک همسایه را آوردم و انداختم داخل دیگ.

 

59. یک نفر بسیار قوی از یک نفر بسیار ترسو پرسید ، ساعت چند هست نفر از ترس گفت ساعت هر چی میل مبارک شما باشد.

 

60. یک افغانی که تازه به استرالیا رفته بود یک کانگرو را دید که خیز میزند و برای یک استرالیائی گفت ملخ های شما زیاد کلان شده و خیز میزند.

 

61. یک مرد به زن خود میگه قسم بخور که مرا بخاطر پول هایم دوست نداری، زنش میگه هزار افغانی بتی تا قسم بخورم.

 

62. یک زن بچه خوده زن داد، و میخواست که سر سنای خود زیاد کار کند، همرای سنای خوده به یک اتاق شسته بود به سنای خود گفت دروازه را بسته کن، سنایش گفت حالا شمال میشود دروازه را بسته میکند، باز خشویش گفت برق را خاموش کن تا کمی تاریک شود، سنایش گفت لازم نیست برق را خاموش کنم، چشم های خوده پت کن تاریک میشه همه جا،  باز به سنای خود گفت برو یک گلاس آب برایم بیار، سنایش گفت دو کار را من کردم، این یک کار را خودت بکن.

 

63. یک زن یک روز به آئینه خوده میدید، گفت وای چقدر چاق شدیم، چقدر بد رنگ شدیم، چقدر خراب شدیم، یکدم روی خوده طرف شوهرش کرد گفت، من هرچیز خراب خوده گفتم و تو یک چیز خوب و مثبت برایم بگو، شوهرش گفت چشم هایت بسیار خوب می بیند.

 

 

64. یک نفر دو تا  سگرت بدهنش بود، گفتند چرا دو. تا سگرت میکشی، گفت یکی بخاطر خودم و یکی بخاطر رفیقم که بندی هست، باز چند وقت بعد او را دیدند که یک سگرت بدهنش هست، گفتند حتمآ رفیقت آزاد شده، گفت نه من خودم سگرت را ترک کردم.

65.  خانه ما دزد آمده بود، ولی حالا زخمی هست به شفاخانه، رفیق یک نفر به رفیق های خود قصه میکرد، گفت دیشب چطور، نفر گفت وقت دزد آمد خانه زنم فکر کرد من نا وقت آمدم اورا زد هایش گفتند.

66.  طرف فرانسه، پیلوت گفت تو خو سلاح نداری، نفر گفت شما احمق یک نفر داخل طیاره بود، رفت به پیلوت گفت برو سر تان سلاح کشید ورنه حرف گوش نمی کنید ها همیشه باید.

 www.OsmanArrib.blogfa.com

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد عثمان اریب در چهارشنبه 1390/10/21  |
 
 
بالا